تبليغاتX
از نشان من بپرس...

کمی بنشین

موهایم را که شانه کنم

برایت می گویم از قصه ی دختری

که تشنگی را به جان خرید

اما شرابی جز عشق نخواست

کمی صبر کن

بگذار موهای پشت گوشم را بالا ببندم

و به عنوان حقی برای خود

قسمتی از داستان را ناگفته بگذارم

ببین,زیباتر نشده ام؟!

حالا ادامه ی داستان را مو به مو بخوان

و برای آن که خوابم کنی

هر چقدر که می خواهی قصه بباف عزیزم...

 از دست نوشته های منیژه ی عزیزم (وبلاگ فاشیست)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:51|   توسط سیب کال  | 

بوسه بر هر درد بی درمان دواست!!!!!!

ببوسیـدِش...حتمـآ قبـلِ خواب ببوسیـدَش...

حتی اگه با همـ دعـوایِ بـدی کرده باشیـد،حتی اگه بهتـوטּ گفته باشه از این زنـدگیِ کوفتـی خسته شده.

حتی اگه برچسـبِ بد اخـلاق بهـتوטּ چسبـونده باشه...

ببوسیـدِش...حتی اگه بهتـون گیرِ بیخـود داده باشه...گفته بـآشه از لباسی که شمـآ عاشقشیـטּ

مـُتنفـره.حتی اگه نفهمیـده باشه شما موهـآتوטּ رو مِش کردیـטּ...

ببوسیـدِش...حتی اگه بـویِ عـَرقُ خستگی میـده...حتی اگه یـآدش میـره جواب سلامــِ شمآ رو بـده.

حتی اگه خیلی وقته براتـون گــُل نخـریده...

ببوسیـدِش...وقتی زیرپیـرهنی سفیـدِ حلقه ای پوشیده و بـآزوهایِ سفیدش رو با اوטּ پیـچ ماهیچه ایِ

مـَردونه انداخته بیـرون.وقتی صورتش ته ریشِ جذابی داره .. وقتی صداش خستهُ خمارِ خوابــه...

ببوسیـدِش...حتی اگه شمـآ رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه...حتی اگه گرسنه َس و بـآ شمـآ

مثلِ آشپـزِ دربـآرِش برخـورد می کنه...حتی اگه یـآدش میـره ازتـوטּ تشـکر کنه.

ببوسیـدِش...وقتی براتـون یه آهنگِ جدیـد میذاره و میگه : اینـو برای تـو آوُردم  ...وقتی تو چـِشآش

پـُرِ خواستنه...وقتی دست هـآیِ ظریـفِ دختـرونهَ تـوטּ میـوטּِ دستایِ زُمخت و مردونه َش گـُمـ میشـטּ...!

ببوسیـدِش...حتی اگه از عصبـآنیت داریـد دیوونه میشید.حتی اگه شمـآ رو با مـآدرش مقایسه مـے کنه..!!

حتی اگه با حرص مـے خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اوטּ محـکم بـازوهـآش رو دورتـوטּ حلقه می کنه و

وسـط ِ جیـغ های ِ شمـآ با خنـده می گه : عزیـزمـ ؛کـُجا مـے خـوای بـری این وقته شب ؟!

ببوسیـدِش...وقتی ناغافلی لباسی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـטּ دیدیـטּ و فقـط یه کلمه

گفتیـטּ این چه خوشگله...وقتی دست هـآش پـُر از خریـد خونه َس و درُ با پـآش مـے بنـده...

وقتی بـآ نگاهـی پـُر از تحسیـטּ سر تا پاتـوטּ رو برانـداز می کنه ...

ببوسیـدِش...حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـآز خورده و تا موهـآش بـو میدטּ...حتی اگه با دوست هـآش

تلفنی یکـ ساعتــ حرف مـے زنه و شامِتوטּ سرد شده...حتی اگه رو دنده ی نـه گفتـטּ افتـاده...

ببوسیـدِش .. وقتی شمـآ رو وسـط ِ آرایش کردטּ مـے بوسه...وقتی بـآهاتـوטּ کُشتـی مـے گیـره و مثلِ

پـَر از رو زمین بلنـدتون مـے کنه...وقتی تو دلتنگی هـآتوטּ داوطلبـآنه مـے بـَردِتـوטּ بیـروטּ و شمـآ رو تو شهـر

مـے  گردونه...

ببوسیـدِش...حتماً قبـلِ خـوابــ ببوسیـدِش :*

شایـد فـردایی نباشـه...شآیـد شمـآ فـردا نباشیـد...شایـد اوטּ فـردا نباشـه...

پ.ن:این نوشته رو یه جایی خوندم و خیلی به دلم نشست.امیدوارم وقتی تو خونه ی خودم بودم وقتی سر زندگی خودم بودم وقتی توی همچین موقعیت هایی قرار می گیرم خدا این حرفا رو یادم بیاره و این توان و بهم بده...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:27|   توسط سیب کال  | 

سلااااااااااااااااااااام!

آلما باز می گردد!

با یک ذهن شلوغ که نمی داند از کجا باید شروع به نوشتنش کند!

آلما به دنبال فرصتی ست تا به همه ی دوستانش سر بزند!

آلما امشب به یک شام هیجان انگیز دعوت است!

........................................................................پس آلما سر فرصت بر می گردد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 14:16|   توسط سیب کال  | 

معلوم نوشت 33

     وقتی برای اولین بار در منزل پدر شوهر مهمان می شوی...وقتی اولین غذا را برای نامزدت می پزی و کلا خراب می شود! وقتی اولین شام تولدش را خانوادگی دور هم هستید و آنقدر خوشحالیش برایت مهم است که یک میلیون سال را صرف گره زدن روبان ها می کنی! وقتی اولین شام را با هم بیرون می روید... وقتی اولین چهارشنبه سوری را کنار هم هستید... وقتی اولین سبزی خوردن را با همسرت می خرید و پاک می کنید و اولین آبگوشت دستپخت مادر شوهر را می خوری و لذت می بری... وقتی قشنگترین سالنامه ی دنیا را از دست پدر شوهری می گیری که تازه از سرکار برگشته و بی نهایت دوستش داری... وقتی همه ی این ها می شوند قشنگ ترین خاطرات پایان سالت...

پ.ن: دوست داشته شدن و دوست داشتن بی نظیرترین نعمتی ست که خدا در این سالها بر من باریده.برای همه آرزویش می کنم کنار هفت سین...

پ.ن ۲: دست کم بیست روزی در سفرم.همه را خواندم و ذیق وقت فرصت تبریک گفتن تک به تک را از من گرفت.پس سال نو همگی مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:46|   توسط سیب کال  | 

       خدا تو را به زندگیم بخشید و تو عشق را.من مخفیانه غرق این پندار که کدامتان را دوستتر دارم...

                                                        " بهترینم تولد مبارک "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 13:59|   توسط سیب کال  | 

دل نوشت 23

     این روزها احساس عشق می کنم.احساس عاشقت بودن.این روزها همان روزهاییست که می خواهم زمان در نگاهت متوقف شود و من تا همیشه در چشمهایت باقی بمانم.می خواهم تمام و کمال مال من باشی و من بی هیچ دغدغه ای تمام دقیقه هایت را از خودم پر کنم و نه حتی برای یک لحظه تو را به دیگری ببخشم.بگذار جسمم را بی دریغ به تو بسپارم و بی مهابا در روحت غرق شوم و نخواهد و نباشد کسی که پیدایم کند.بگذار تمام روزهای چهار فصل تمام هفت روز هفته هامان را گم کنیم در این معاشقه ی سبز.بیا تا همیشه عاشق باشیم.دست هایت را به من بده.باید که خود را دوباره به زندگی معرفی کنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 22:30|   توسط سیب کال  | 

کم کم دارم از همه متنفر می شوم.لابد باز هم چیزی به روحم فشار آورده.مهم نیست.از همه متنفرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:41|   توسط سیب کال  | 

معلوم نوشت 35

هیچ کس نمی تونه بدبخت تر از آدمی باشه که اول وادارش کردن عاشق بشه و دوست داشته باشه و بعد هم محکومش می کنن به اینکه دوست نداشته باشه.خدایا اون روز و برای من نیار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:0|   توسط سیب کال  | 

پیش از تو فقط شعرم

                          معراج غرورم بود

                                             ای از همه بالاتر

                       اینک به تو می نازم

من اهل زمین بودم

                     فواره نشین بودی

                                        با دست تو پیدا شد

                                بال همه پروازم

از شبنم هر لاله

                 اسب و کوزه پر کردم

                                       با عشق تو را دیدن

                     تا اوج تو می تازم

هی های مرا بشنو

                    اسب و من و دل خسته

                                              من چاوش بی خویشم

                                     با هق هق آوازم...

 "شهریار قنبری"

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 21:44|   توسط سیب کال  | 

مجهول نوشت 11

   و بعد یک دوران هایی از زندگی می رسد که فقط باید صبور باشی.صبور و عاقل.باید صدای اعتراض همه را بشنوی و دم نزنی.باید صبور باشی.صبور...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:39|   توسط سیب کال  |