از من به تو ...(4)
از من به تو...(3)
ماجراهای عاشق شدنم را که حتما خودت یادت هست.همه ی آن قصه ها و حرف ها و رفت و آمدها،زندگی مرا به دو قسمت تقسیم کرد.قسمت قبل از ازدواج انگار مال آدم دیگریست نه من.کلا موجود دیگری بودم به نظر.حالا توی خودم احساساتی دارم که هیچ وقت فکر نمی کردم داشته باشمشان.وابستگی هایی دارم که فرسنگ ها با شخصیت من فاصله داشته اند همیشه... و من عمیقا دلبسته ی این روزهایم هستم.این حس های تازه ی معطر.شاید بعدها که پیرتر شدم دلم خیلی کلیشه ای خواست که برگردم به بچگی اما حالا نه.حالا هیچ روزی را قبل از عشق نمی خواهم.قبل از خانه ی کوچکم.قبل از تمام دلبستگی های ریز ریزم.باورت می شود دخترم؟ عشق بنیاد وجودت را عوض می کند.می پاشد،می سازد و تو فقط نظاره می کنی و از فرو ریختنت لذت می بری.عشق همه ی چیزهایی را که همین امروز فکر می کنی قاطع و غیر قابل تغییرند همه ی اعتقادات درونی ات را زیر نفوذ خودش می گیرد و تو آنقدر نرم عوض می شوی و جا خوش می کنی توی پوست جدیدت که ... عاشق شو دختر جان.اگر یک دلیل فقط برای زندگی وجود داشته باشد،اگر فقط یک چیز با ارزش توی دنیا وجود داشته باشد،همین عاشق شدن است.به دلت اجازه بده راحت و آسوده و بی رودربایستی عاشق شود.بیخود هم تلاش نکن همه ی جنبه ها را محاسبه کنی.عشق حساب و کتاب ندارد مادر والا به جای این همه شاعر دنیا پر از دانشمند بود...
از من به تو...(2)
بهار جانم،بیا از همین آخرها شروع کنیم.از همین چند ماه گذشته مثلا.از روزهایی که فکر سرطان سیاهشان کرده بود.سیاه؟نه به نظرم سیاه هم نبودند.روزهای روشنی بودند اتفاقا.روزهایی که ذهنم کاملا معطوف شده بود به زندگی و ارزشش.از روزی که احتمال سرطان داشتن مطرح شد رنگ جدیدی پاشیده شد به زندگیم.بیا اسمش را بگذاریم رنگ...بگذاریم ایکس.مثل اشعه ی ایکس که داخل همه چیز را نشان می دهد.رنگ ایکس هم همین طوری بود.باعث می شد داخل همه چیز شفاف و واضح شود.این طوری ارزش همه چیز خیلی راحت درک می شد.خیلی راحت می فهمیدم که چه کاری ارزش انجام دادن دارد و چه کاری نه.چه مسئله ای ارزش ناراحت شدن دارد و چه مسئله ای نه.چه چیزها و چه افرادی ارزش دوست داشته شدن و صرف وقت و هزینه را دارند و چه کسانی نه...می دانی،وقتی فکر کنی که زمانت خیلی کوتاه است،وقتی فکر کنی که زندگی ات به زودی دستخوش تغییرات اساسی خواهد شد،قطعا دلت نمی خواهد که هدرش بدهی.دلت حتی برای تک تک ثانیه های از دست رفته اش می سوزد اما اگر عاقل باشی وقتت را صرف غصه خوردن هم نمی کنی.دست کم برای من که اینطوری بود.دقیقش را که بخواهم تعریف کنم این بود که یک روز حسابی برای خودم گریه کردم.برا همسرم و برای بچه ای که نداشتم حتی! بعد دوباره دو دستی چسبیدم به زندگی.خیلی به گذشته فکر کردم.شکر خدا ملالی نبود جز درس هایی که خوانده بودم.فکر کردم کاش به جای این همه درس خواندن بیشتر زندگی کرده بودم.کاش کمی هم شادتر بودم اما از همه مهم تر اینکه کاش جواهرساز شده بودم! اینکه همچین آرزویی دارم را درست وقتی فهمیدم که احتمالا به زودی می مردم! و این یعنی خیلی بد.اینکه این همه از خودت غافل باشی... پس دختر جان،خوب حواست باشد که آرزوهایت را خیلی زودتر جمع و جور کنی.باور کن کم و زیاد این زندگی اصلا قابل پیش بینی نیست.همین منی که دیروز فکر می کردم دنیا تمام شده و هی بیخودی به همه لبخند می زدم که خاطره ی خوبی از خودم بگذارم امروز فارغ و سرشار از سلامت باز هم دارم وقتم را پشت این میز اداره و آن میز دانشگاه و هزار تا میز دیگر تلف می کنم.نه اینکه زندگی جبر نداشته باشد،دارد.اما به اندازه همان مقداری که از دستت خارج است بهش میدان برو.بقیه اش تو هستی و دلت و آرزوهایت.مواظب باش یک وقت خوابت نبرد که نصایح این مادربزرگ نو رسیده! هنوز هم ادامه دارد...
از من به تو... (1)
امروز که اولین موی سفید واقعی را لابلای موهایم پیدا کردم ذهنم مستقیم رفت سراغ تو.سراغ همه ی نامه هایی که میخواستم برایت بنویسم و نشد،سراغ همه ی حرف هایی که می خواستم برایت بزنم و نزدم.امروز فهمیدم که اگر نجنبم فردا و روزها بعدش موهای سفید دیگری پیدا خواهد شد بدون آنکه تو بدانی به اندازه ی لحظه لحظه ی روزهای جوانی ام توی دلم بودی و توی تک تک فکرهایم،خوشحالی هایم،دل گرفتگی هایم... توی گیس گلابتون قصه ی زندگی ام که از وقتی که می فهمیدم بوده ای و هستی حتما،حتی وقتی که من مسافر این سفر نباشم دیگر... بهار بی نظیرم،هر دوی ما دهه ی سوم زندگی را سپری می کنیم اما تو ابتدا و من انتهایش را.احساس خیلی دوری دارم به سال های قبل.به کودکی،به نوجوانی،به جوانی حتی.انگارکه مادربزرگی در من بیدار شده و نشسته به بافتن خاطراتش،مادربزرگی که یک قرن فاصله دارد با گذشته اش،مادربزرگ خسته و آرام و بی شر و شور درونم...
بیا گیس گلابتون زندگی ام.بیا و سرت را بگذار کنار دلم تا همین طور که موهای بلند خرمایی ات را می بافم برایت بگویم چه گذشته در تمام این سال های دور و نزدیک.بیا و حوصله کن تا برایت بگویم زندگی چه قدر سخت به من آموخت که کاملا از کنترلم خارج است.همه چیز را همان طور که خودش دوست دارد پیش می برد و من فقط می توانم از شرایط موجود به نفع خودم استفاده کنم تازه آن هم اگر خیلی زرنگ و تیز و بز باشم! پس تو هم بدان که هیچ چیزی توی زندگی ارزش خودت را ندارد.ارزش ناراحت بودن و تلف کردن زندگی ات را.اجازه بده محور دنیا تو باشی،اجازه بده دنیا دنیای تو شود بی اینکه در پیله ات عقب نشینی کنی،دنیا بی رحم تر از این حرف هاست و همه ی پیله ها قطعا پروانه نخواهند شد...
ادامه دارد...
کداممان مرده بودیم؟
اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد حضور غیر معمول دو افسر پلیس و ماشینشان کنار خیابان بود.چند قدم جلوتر هم ماشین پلیس عجیب و غریبی که قبلا ندیده بودم و با خودم فکر کردم این دیگر چه مدلی است و بعدا هم کاشف به عمل آمد که... خودش اما چند قدمی پایین تر بود.آن طرف پیاده رو پلیس کنار پیرزنی ایستاده بود و سیگار می کشید و پیرزن صحبت می کرد او اما این طرف پیاده رو خوابیده بود و ملافه ی گل ریز چرک را کامل کشیده بود روی صورتش و کاپشنش هم بالای سرش روی زمین بود.کارتن خواب بود حتما،اما هر کسی که رد می شد رویش پول می انداخت.سکه،اسکناس...بعضی ها حتی چند قدمی می رفتند و بعد بر می گشتند برای پول انداختن.من بین وجدانم و شعارهای شهرداری گیر افتاده بودم.دو قدم بیشتر رفتم.آخرش سه قدم برگشتم برای کمک کردن که دیدم چه راحت خوابیده کنار خیابان ، روی زمین سرد و سفت.حتی خودش را جمع هم نکرده بود.طاق باز و رو به آسمان و بی خیال مردمی که سکه ها را پرتاب می کردند روی سر و هیکلش.حس خوبی نداشتم.برگشتم.چند قدم رفته بودم که فهمیدم مرده است؟مغز خواب زده ام بیدار شد.پلیس،ماشین نعش کش عجیب و غریب پلیس،پیرزن و مرده ای که راحت و طاق باز خوابیده بود... باید پولی می ریختم.باید برمی گشتم حتما.باید کسی جنازه اش را از روی زمین بلند می کرد... درگیر باید و نبایدهایم بودم که دومی را هم دیدم.دومی که از صد فرسنگی هم اعتیاد توی چهره اش پیدا بود.جوان بود ولی.جوانی که قدم های تند شل شلکی ای بر می داشت و توی دستش کیف پول بود.کیفی که از بس هزار تومانی تویش چپانده بود بسته نشده بود.کیف توی دستش بود و مدام صدایش بالا و پایین می شد که:نبریدش پول آوردم.پول آوردم نبریدش...
من انگار تمام این سه روز را در این صحنه خشکیده ام.مغزم همان جا قفل شده.مقابل جنازه ای که نه ترس را بر می انگیخت نه ترحم را.بیشتر از همه چیز تاسف داشت آن طوری مردن.مقابل آن همه معرفت که از کیف پول کهنه ای بیرون زده بود.پول هایی که می توانست حداقل 2ماهی باعث آسودگی خیال یک معتاد باشد.مقابل اعتیادی که خانمان بر می اندازد ولی از پس دوستی هنوز بر نیامده،مقابل جوانی که جنازه ی رفیقش،که عاقبت خودش را برای دفن می خواست.مقابل همه ی داستان هایی که این زندگی نشانم می داد.مقابل خودم.مقابل خودم.مقابل خودم...
دختر بچه ای را توی رستوران دیدیم که انگار راهش را توی آسمان گم کرده بود و تالاپی افتاده بود پایین.یعنی خود خود تصویر ذهنی اکثر ما از "فرشته" با موهای طلایی بلند تاب دار و پیرهن سفید.
صندلی اش را جوری تنظیم کرد که بتواند تمام مدت پیتزا خوردن دخترک را تماشا کند.بعد یک هو چرخید طرف من و گفت:دخترم این شکلی باشه،لطفا. و این لطفا آخرش جوری ملتمسانه بود که ته ته قلبم سوخت که حالا من چشم و ابرو مشکی از کجا برای تو دختر بلوری موطلایی بیاورم که وقتی دور دهنش پر از سس گوجه شده همه برایش غش و ضعف کنند؟؟ اصلا چه طوری تضمین کنم که فرزندمان دختر است تا به اسم مورد علاقه ات صدایش کنی؟ اصلا مگر خدا قول داده که حتما حتما کودکی برای ما توی آسمان هاست؟
پس چرا آن لطفا لعنتی را جوری گفتی که من فهمیدم واقعا ته دلت آن دخترک را خواست؟
خداحافظ نود و سه ی فراموش نشدنی
اول صبح چهارشنبه سوری سال 93.آمده ام نشسته ام پشت میزم در این شرکت نیمه خالی.هنوز سیستم درست و حسابی بالا نیامده مثل همه ی این چند روز اخیر کلیپ موزیک "نوروز تو راهه" گلنار را باز می کنم و زل می زنم به مانیتور و غرق این همه احساسات متناقض آهنگ بغض می نشیند توی گلوم وقتی انتهایش می نویسد به یاد گلنار 1358-1393 و من فکر می کنم 35 سالگی خیلی زود است برای دفن شدن این همه استعداد...فکر می کنم چه سال سختی گذشته برای خیلی ها و چه سال خوبی قطعا برای نیمه ی دیگر و من که هنوز بین این دو دسته معلق و بی نتیجه ام.نه دلم به ناشکری و شکایت رضایت می دهد و نه زیر این همه فشار توان تعریف و به به و چه چه برایم باقی مانده پس فرو رفته ام در سکوت.حالا قطعا ماه ها گذشته هرچند نمی دانم از کی و کجا شروع شد... امروز ولی فرصت خوبی باید باشد برای تمام کردن سال 93.برای سپردنش به خاطرات.برای رها کردن تلخی ها و چسبیدن به خوشی ها و موفقیت هایش...
سال 94 را در حالی آغاز خواهم کرد که همچنان کارمند و دانشجو و خانه دارم.که همچنان دارم خودم را جر و واجر می کنم بین این سه نقش که مثل سه خط ممتد موازی اند.نه به هم می رسند نه از هیچ کدامشان راه گریزی هست.نه دلم می خواهد که دست از هیچ کدامشان بردارم نه می توانم تحمل کنم که توی هیچ کدامشان ضعیف باشم.ایمان آورده ام که سال اسب سال تازیدن بود و بس...
عید را دوست ندارم.تعطیلات این مدلی را دوست ندارم.مثل ماراتون دیوانه هاست.ولی لحظه ی تحویل سال چیز دیگریست.لحظه ی تحویل سال همیشه چیزی را توی دلم عوض می کند.درست همان لحظه است که برای همه تان دعا خواهم کرد که سال 94 را خیلی خیلی خیلی دوست تر بدارید...
با احترام
آلما
26سال گذشت... سلام زندگی!
امروز دوباره وقت این شده تا مثل همه ی سالهای گذشته برگردم عقب.برگردم به سالی که گذشت و سبک و سنگین کنم که رضایت دارم از آنچه که بعد از 26سال هستم یا نه...
سال عجیبی بود.اولین سال زندگی مشترک که تا هرچه قدر فکرش رو بکنید پیچیده بود و البته شیرین و شیرین.خیلی چیزها یاد گرفتم،از پختن غذاهای جدید تا خلقیات جدید،مهارت های مدیریت زندگیم بیشتر شد فکر کنم و یاد گرفتم چه طور همه چیز رو با یک نفر دیگه تقسیم کنم.
سالی که گذشت کار هم بود و من قطعا مجرب تر شدم و تونستم تا حدودی تعادل ایجاد کنم بین کار و زندگی که البته هنوزم جای اصلاح داره،هنوز باید بیشتر تنظیم بشه،باید وقت بیشتری برای زندگیم بمونه...
سالی که گذشت پرونده ی کنکور رو بست و من دوباره دانشجوی میهن شدم! درس خوندن خیلی به زندگی و وقت کمم فشار میاره ولی راضیم هم می کنه،دوستان جدید و خوبی پیدا کردم و از اینکه در کنا هم یک پله ی دیگه ارتقاء پیدا می کنیم خوشحالم و راضی...
سالی که گذشت زیاد وقت برای خودم نداشت،برای تفریحم،برای رسیدن به علایقم،حتی برای کتاب خوندنم هم وقت نداشت،گاهی مثل الان حتی وقت ندارم به سر و وضع و ظاهرم رسیدگی کنم ولی وقتی می بینم آخر ماه که میشه همه ی برنامه هام عملی شدن و من هنوز زنده م بازم راضی ام!
سالی که گذشت خدا رو در تک تک لحظه هاش داشت،هیچ وقت تنهامون نذاشت،هیچ وقت دست حمایتش رو از پشتمون برنداشت و دائما هلمون داد به جلو جوری که حتی خودمون هم گاهی متعجب شدیم...
سالی که گذشت به محیا بچه داد و از شیوار عشقش رو گرفت.سالی که گذشت زندگی خانم شین رو متحول کرد و نیکولا رو به رشته ی مورد علاقه ش رسوند... سالی که گذشت زندگی همه ی ما رو تحت تاثیر قرار داد و من فقط می تونم برای همه دعا کنم که آنچه براشون پیش اومده خیر باشه حتی اگر ظاهرش ناراحت کننده س...
پ.ن:ماه های خیلی سختی بر من گذشته که حتی نمی دونستم اتفاقاتشون رو چه طور بنویسم تا دلم سبک شه، اما هرچه بود بالاخره گذشت.آذر همیشه دنیا با من مهربون تره.امید به اینکه زندگی دوباره رو غلتک بیفته و دی ماه هم به سهولت بگذره :)